پاسارگاد

طبیعت خاموش
نویسنده : صوفی بانی - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٧
 

Go to fullsize image    Go to fullsize image   Go to fullsize image

Go to fullsize image   Go to fullsize image  Go to fullsize image

Go to fullsize image   Go to fullsize image  Go to fullsize image

Go to fullsize image    Go to fullsize image  Go to fullsize image

Go to fullsize image          Go to fullsize image         Go to fullsize image

 


 
comment نظرات ()
 
اگه دلتون خواست میتونید ...
نویسنده : صوفی بانی - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧
 

Go to fullsize image            Go to fullsize image

 Go to fullsize image             Go to fullsize image

Go to fullsize image       Go to fullsize image      Go to fullsize image

Go to fullsize image          Go to fullsize image 

        Go to fullsize image         Go to fullsize image         Go to fullsize image

 Go to fullsize image           Go to fullsize image    

Go to fullsize image             Go to fullsize image

 Go to fullsize image     Go to fullsize image   

 

 


 
comment نظرات ()
 
بوسه
نویسنده : صوفی بانی - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧
 

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمنک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب


 فروغ فرخزاد

Go to fullsize image


 
comment نظرات ()
 
شب و هوس
نویسنده : صوفی بانی - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧
 

در انتظار خوابم و صد افسوس                                 Go to fullsize image
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
 می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
 می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
 در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
 می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان

فروغ فرخزاد (عشق من)

Go to fullsize image


 
comment نظرات ()
 
تا به حال ...
نویسنده : صوفی بانی - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧
 

تا به حال شده که دلت برای کسی که هیچ وقت دوستت نداشته تنگ بشه

تا به حال شده که بخوای به خاطر کسی که دوستت نداره ، عمرتو به هدر بدی

تا به حال شده بخوای به خاطر چیزی که مال تو نیست با دیگران بجنگی

تا به حال شده در حسرت داشتن چیزی که متعلق به تو نیست یه عمر حسرت بخوری

تا به حال شده .....

ای کاش همه این تا به حال ها هیچوقت وجود نداشت و آدمها هرچی که می خواستن و اراده می کردن رو به دست می آوردن مثل داشتن یه ر

ویای شیرین کودکی .... نمی دونم ولی من هم خیلی ای کاش و اروزی دارم که دوست دارم یه روز داشتنشو با تمام وجود حس کنم مثل داشتن ... بگذریم آروزهای از یاد رفته رو هم به یاد بیاریم شاید که روزی تحقق پیدا کنه.

Go to fullsize image


 
comment نظرات ()
 
باران
نویسنده : صوفی بانی - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧
 

 آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

شفیعی کدکنی


 
comment نظرات ()
 
دریا
نویسنده : صوفی بانی - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧
 

 حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته ست
دریایم و نیست بکم ازطوفان
 دریا همه عمر خوابش آشفته ست


 
comment نظرات ()
 
تنها صداست که میماند
نویسنده : صوفی بانی - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٧
 

چرا توقف کنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟
راه از میان مویرگهای حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلولهای فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم ؟
چه میتواند باشد مرداب
چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه
را جنازه های باد کرده رقم میزنند
نامرد در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ... آه
وقتی که سوسک سخن میگوید
چرا توقف کنم ؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیابهای بادی می پوسند
چرا توقف کنم ؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیرپستان میگیرم
و شیر میدهم
صدا صدا تنها صدا
صدای خواهش شفاب آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا صدا صدا تنها صداست که میماند
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار
مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گلها می دانید ؟


 
comment نظرات ()